ما جریان شناسی بدون پیش فرض نداریم !
24 بازدید
نحوه تهیه : فردی
محل انتشار : سایت گذار
تعداد شرکت کننده : 0

اشاره: در ادامه پرونده "جریان شناسی از نمای نزدیک" به سراغ حجه الاسلام حمیدرضا مظاهری سیف در دفتر موسسه بهداشت معنوی رفتیم. بهانه گفت و گوی ما با ایشان کتاب "جریان شناسی انتقادی عرفان های نوظهور" بود که در سال 1387 توسط پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی منتشر شده است.

گذار: ما در پرونده جریان‌شناسی به یک تقسیم ­بندی موضوعی رسیدیم و سه حوزه­ ای را که در آن جریان‌شناسی انجام شده، احصاء کردیم. اول حوزه­ی تاریخ و سیاست که کارهایی مثل جریان‌شناسی آقای خواجه­ سروی، آقای دارابی و آقای جعفریان را شامل می‌شود و قدیمی ­تر از حوزه‌های دیگر است. دوم حوزه‌ی جریان­شناسی­ فکری مثل کارهایی که آقای خسروپناه، سوزنچی و ملکیان انجام داده‌اند و سوم حوزه‌ی جریان‌شناسی عرفانی که کتاب حضرت‌عالی و آقای فعالی جزء این دسته محسوب می­شوند.

خب از اینجا شروع کنیم که تلقی شما از جریان‌شناسی به مثابه­ یک روش چیست؟

مظاهری سیف: مفهوم جریان‌شناسی، مفهومِ مشخصِ علمیِ آکادمیکِ تعریف ­شده­ ای نیست. آقای خسروپناه در کتابشان برای اولین بار جریان‌شناسی را تعریف کرده و گفته است که اصلاً جریان یعنی چه. ما فرقه و جنبش داریم. جنبش­های اجتماعی و فرقه­ ها هستند که می­توانند سیاسی یا مذهبی باشند، ملل و نحل شهرستانی[1] یک طور جریان‌شناسی بوده است. انواع فرقه شناسی‌هایی که در دنیای مسیحیت و جهان اسلام صورت گرفته است، همه­ می­تواند نوعی جریان‌شناسی باشد.

مفهوم جریان‌شناسی، مفهومِ مشخصِ علمیِ آکادمیکِ تعریف ­شده­ ای نیست

گذار: آیا بین کاری که مثلاً شهرستانی در ملل و نحل می‌کند یا طبقه ­بندی­ هایی که در حوزه ­ی کلام یا در سنت فقهی ما رایج بوده با کارهایی که آقای خسروپناه یا خودتان کردید یا کارهایی که در فضای سیاسی می­کنند، به لحاظ روشی تمایزی می­بینید؟

مظاهری سیف: بله تفاوت هست. روش­ها قاعدتاً عوض و نو می­شوند. یک زمانی [برای شناخت یک جریان] می‌گفتند مثلاً عبدالله افتح چیزی گفته و ایده ­ای مطرح کرده و بعد عده ­ای این را ­می‌پذیرفتند، دنبالش راه می‌افتادند و یک فرقه درست می‌شد. جریان‌شناسی در گذشته به همین اندازه بود که می‌گفتند مبانی فکری این­ها چیست، این که سرکرده ­اش چه کسی است، پیروان مهم‌اش چه کسانی ­هستند، چقدر توانسته‌اند موفق باشند و پیش بروند، تا چه دوره ­ای باقی مانده‌اند و بعد از ­بین ­رفته و افول یا انشعاب پیدا کرده‌اند. جریان‌شناسی در گذشته به این پرسش‌ها می پرداخته است.

بعد در دوره‌های کمی جدیدتر می­بینید جریان‌شناسی‌ها به یک معنا، تبارشناسی هستند. مثلاً اگر این فرقه درست شده، از آنجا آمده و یک چیزهای دیگری هم حول و حوشش بوده است. مثلاً شما اگر بحث­های تصوف را در نظر بگیرید، 200 سال پیش کسانی که نقد تصوف می­نوشتند و از این فرقه­ ها گزارش می­دادند، از این صحبت نمی‌کردند که منشأ تصوف عرفان هندی یا مسیحیت بوده است. رویکردی را تبارشناسی می‌نامیم که به ریشه‌ها و پیشینه‌های مؤثر بر شکل‌گیری یک جریان می‌پردازد.

رویکرد دیگر متأثر از نگاه­های فوکویی[2] است که گفتمان سازی را در نظر می­گیرد و به مفاهیم در فضای فرهنگی و سیاسی خاص توجه می‌کند. این رویکرد گفتمان‌شناسی متکی بر تأثیر قدرت‌ها بر ارزش‌ها و بینش‌های فرهنگی است. یعنی اینکه چه مجموعه ­ای از مفاهیم ابداع می‌شود، چه فکری، چه چیزهایی در این مجموعه معتبر و معنی­ دار است و چه چیزهایی خارج از آن است و معنی ندارد و این همه را قدرت‌های حاکمه تعیین می‌کنند. به نظرم این تطور را در سه گام می­توانیم توصیف کنیم. این سه گام خیلی کلی است. یعنی جریان‌شناسی ساده‌ی نوعِ اول شناسنامه ­ای است. نوع دوم تبارشناسانه است. نوع سوم گفتمانی است. این تطور روشی است. البته میشل فوکو معنایی از تبارشناسی ارائه می‌دهد که با مفهوم گفتمان در هم تنیده شده و ریشه‌های سیاسی و قدرت پیشتیبان یک فکر را واکاوی می‌کند.

گذار: یعنی به نظر شما جریان‌شناسی در سنت ما یک ریشه­ ی کوچکی دارد که به آن شناسنامه ­ای می­گوییم، جلوتر، تبارشناسی و گفتمان ­شناسی است. برای این گام‌ها چه دوره­ های تاریخی را تصور می‌کنید؟ گفتمان‌شناسی معاصر است؟

مظاهری سیف: رویکرد سوم همین دو سه دهه­ ی اخیر اتفاق افتاده است. در سایر موارد نمی­توانم دقیقاً یک مرز مشخص کنم. به همین دلیل یک نقطه­ ی 200 سال پیش را گذاشتم که بگویم احتمالاً آن موقع رویکردهای روشی دوم و سوم نبوده است. چون شما باید همه­ ی کتبی که در مظان طبقه ­بندی در حوزه­ ی جریان‌شناسی هستند بررسی کنید، بعد بتوانید قضاوت کنید که از این تاریخ به بعد این اتفاق افتاده است. این یک تتبعِ تاریخی مفصل در حوزه­ های مختلف است، از جمله فرق مذهبی، سیاسی، تاریخی. برای اظهار نظر، باید در همه‌ی این حوزه­ ها کار کنید.

گذار: شما همه ­ی حوزه­ ها را مستعد این می­دانید که در آن‌ها بتوان جریان‌شناسی انجام داد؟

مظاهری سیف: بله هر فکر یا ایده­ ای ولو خیلی ساده، در حد یک جمله یا یک گزاره یا خیلی پیچیده و در قالب مجموعه­ای از مفاهیم، گزاره­ها و تحلیل­ها که عده ­ای آن را ­بپذیرند و دنبالش راه بیفتند و عده­ ای هم نسبت به آن بی‌تفاوت‌ باشند یا با آن مخالفت کنند، می­تواند یک جریان را ایجاد کند. فمینیسم، یک جریان است با اینکه در مورد علم، فلسفه، جامعه، سیاست، حقوق و حتی زیست ­شناسی نگاه متفاوتی دارند، این­ها یک جریان ­اند. با این گستره­ ای که راجع به تکوین، تشریع، عینیات و همه چیز نظر می­دهند. خب ممکن است جریان­های ساده­ تری هم داشته­ باشیم. مثلاً شما در ورزش هم می­توانید جریان‌شناسی کنید و مثلاً بگویید که ورزش باستانی ما یک جریان است و یک بار فرهنگی در آن هست. مثلاً اعتقاد به «یاعلی» یا مردانگی، چهارتا اصل اعتقادی با مجموعه‌ای رفتار ساده که چیز پیچیده­ ای نیست، می‌شود سنتِ باستانیِ ما در ورزش. وقتی ورزش باستانی را می‌گذارید کنار کشتی فرنگی، یک جریان شناسی می‌کنید. گروهی طرفدار باستانی‌اند و دلایل و ارزش‌هایی دارند، از سوی دیگر عده­ ای آن را قدیمی می­دانند و به این یکی گرایش دارند. شما این را هم می­توانید جریان‌شناسی کنید. ولی قاعدتاً باید یک ایده ­ای در آن باشد. حتی اگر ورزش است باید یک ایده­ ای داشته باشد. لزومی ندارد این ایده فلسفی باشد، می­تواند اخلاقی باشد، مثلاً یک مَنش یا سبک باشد. ما در عرفان گذشته­مان فتوت، یا مردانگی داشتیم که یک عده­ ای با گرایش­های معنوی و به تعبیری صوفیانه بودند و برای خودشان جوانمردی و مرام­نامه داشتند. در علم هم جریان داریم. به خصوص در حوزه ­ی علوم انسانی و حتی در حوزه­ ی علوم غیرانسانی. در علوم انسانی مکتب فرانکفورت[3] و مکتب شیکاگو[4] دارید و در جامعه ­شناسی این­ها باهم متفاوت‌اند. در روان­شناسی شما مکتب انسان ­گرایی و مکتب رفتارگرایی دارید. مکتب به معنای اینکه با استدلال، استنباط، دلیل و تجربه به این نرسیده است بلکه پیش­فرض­هایی را قبول کرده و بر اساس آن پیش‌فرض‌ها راهی را درست تشخیص داده. حالا در آن راه از روش تجربی استفاده می‌کند، شواهد هم می­ آورد و جامعه‌ی آماری تعریف می‌کند. در حوزه ­ی علوم غیرانسانی و حتی فیزیک هم با جریان مواجه ­اید. سال‌هاست که در فیزیک کوانتوم مکتب کپنهاگ[5]به وجود آمده است. نیلزبوهر، شرودینگر، هایزنبرگ و گروهی از همفکران آن‌ها که معتقدند جهان از ذره تشیکل نشده است بلکه ارتباط است. اصلاً ذراتِ پایدارِ بنیادین را نمی­پذیرند. این فکر به یک جریان تبدیل شده است و واقعاً هم اثباتی برای این مطلب ندارند و فقط پیش‌فرض‌ها را پذیرفته ­اند و مشاهدات‌شان را به گونه‌ای تفسیر می‌کنند که با این پیش‌فرض‌ها سازگار باشد. برخی شواهد به نظر مؤید این پیش فرض‌هاست و برخی از شواهد با آن سازگار نیست.

به نظرم این تطور را در سه گام می­توانیم توصیف کنیم. این سه گام خیلی کلی است. یعنی جریان‌شناسی ساده‌ی نوعِ اول شناسنامه ­ای است. نوع دوم تبارشناسانه است. نوع سوم گفتمانی است. این تطور روشی است. البته میشل فوکو معنایی از تبارشناسی ارائه می‌دهد که با مفهوم گفتمان در هم تنیده شده و ریشه‌های سیاسی و قدرت پیشتیبان یک فکر را واکاوی می‌کند.

بنابراین هر ایده‌ای می‌تواند به یک جریان تبدیل شود. در هنر هم همین‌طور است. بسیاری از مکاتب و جریان‌های هنری بر اساس یک تفسیر یا برداشت از زیبایی یا خلاقیت به وجود آمده است و شما می‌بینید که ده‌ها مکتب هنری سنتی، مدرن و پست مدرن شکل گرفته است. از واقع‌گرایی و طبیعت‌گرایی گرفته تا فوتوریسم و دادائیسم. همه‌ی این‌ها بر یک ایده و جمعی هوادار و پیرو مبتنی هستند.

گذار: ضرورتی دارد این­ها تعدادی از نفرات باشند یا یک نفر هم می­تواند یک جریان باشد؟ در کتاب شما خصوصاً وقتی می­گوییم جریان‌های عرفانی، ذهن به سرعت به سمت فرقه­ ها می‌رود و خب به تعبیری می‌شود اینجا از جریان حرف زد. منتها می‌بینیم شما کسی مثل کوئیلو[6]را هم به عنوان یکی از جریان‌های معنویت ­گرایی نوظهور تلقی کردید. در حالی که کوئیلو فرقه ­ای ندارد که عده ­ای از طرفدارانش محسوب بشوند و یک شریعت و مناسکی داشته باشند. می­خواهم ببینم حد و مرز آن چیزی که جریان است و آن چیزی که جریان نیست، چیست؟ مثلاً تعداد نفرات است یا نه یک چیز دیگری است؟

مظاهری سیف: ببینید اگر کسی در آن خط نیاید، قاعدتاً جریان معنا ندارد. مثلاً یک نفر پشت در بسته نشسته، یک چیزی گفته، بعد این را هم مطرح کرده و هیچ کس هم به حرف او کاری ندارد. فکر نکنم بشود به این جریان گفت. باید حداقل یک نفر بلند شود و برای این سینه بزند تا جریان شکل بگیرد. ممکن است بگوییم جریان‌های قوی و ضعیف داریم و شاخص قوت و ضعف، کمیت و کیفیت پیروان است.

برخی مفاهیم مشابه جریان است؛ یکی­ فرقه، دیگری جنبش. یک مفهوم جدیدی هم من در این نوشته ­های اخیرم بررسی می‌کنم و معتقدم این عرفان­های کاذبی که ما با آنها روبرو هستیم نه فرقه ­اند و نه جنبش­ بلکه شبه جنبش‌اند که یک تعریف خاصی دارد و با تعریف جنبش متفاوت است. آرمان‌های یک جنبش افکار و اراده عمومی را نمایندگی می‌کند. جنبش‌ها شیوه‌ای هستند تا جامعه مدنی خواست خود را بر حاکمیت تحمیل کند و در واقع خلاء‌های دموکراتیک جامعه مدرن و نظام‌های حزبی را پر می‌کنند. اما شبه جنبش‌ها ساخته و پرداخته ابرقدرت‌ها و شبکه‌های سرمایه‌داری هستند. آنها به جای اینکه اراده خود را از بالا اعمال کنند، از پایین مطرح می‌کنند و بعد خودشان در طرف دیگر میز نشسته و آن را می‌پذیرند. این موضوع کمی پیچیده است و توضیح آن مفصل. در کتابی که اکنون در دست تألیف دارم، این نظریه را مطرح کرده‌ام. شبه جنبش‌ها معمولا موفق نیستند و به همین علت برای جبران کمبودهای جمعیتی به تکثر می‌گرایند و هم‌زمان شبه جنبش‌های متعدد با طرح آرمان مشترک پدید می‌آیند.

هر فکر یا ایده­ ای ولو خیلی ساده، در حد یک جمله یا یک گزاره یا خیلی پیچیده و در قالب مجموعه­ای از مفاهیم، گزاره­ها و تحلیل ­ها که عده ­ای آن را ­بپذیرند و دنبالش راه بیفتند و عده­ ای هم نسبت به آن بی‌تفاوت‌ باشند یا با آن مخالفت کنند، می­تواند یک جریان را ایجاد کند. 

جامعه ­شناسان جدید چهار عنصر را در نظر می­گیرند که در ارزشمندی و اهمیت یک جنبش مؤثر است. یکی­ جمعیت است. این عامل در شبه جنبش‌ها به طور رسوا کننده‌ای نقص دارد. اِلین ­بارکر[7] که رئیس مؤسسه ­ی اینفرم[8] در انگلستان است و 30 سال است درباره‌ی معنویت ­های نوظهور و جنبش ­های دینی کار می­کند، می­گوید ما جنبش ­هایی را هم که یک پیرو دارد، مطالعه می­کنیم. این‌ها هدفی غیر از برجسته کردن شبه جنبش‌ها ندارند. زیرا جامعه مسائل بسیار مهم‌تر و بزرگ‌تری دارد. که باید به آن‌ها پرداخته شود.

گذار: غیر از خود مؤسس باید یک پیرو داشته­ باشد؟

مظاهری سیف: بله. در غیر این صورت برای من خیلی مبهم است که واقعاً می­توانیم بگوییم جریانی را بررسی کرده‌ایم یا نه. باید بگردیم یک شاخصی پیدا کنیم که جایگزین جمعیت شود. بگوییم چون آن ویژگی را دارد به این هم می‌توانیم جریان بگوییم. یعنی الآن جمعیت برای من مهم، تعیین ­کننده و شاخص است. پائولوکوئیلو هم برای من قابل دفاع است، جریان است، چون ایشان مرید و علاقه­ مند دارد. وقتی ایران آمده­ بود و سخنرانی می­کرد، خیلی از همین جوانان ایرانی گفته بودند شما حاضرید استاد عرفان ما بشوید؟ مثلاً ایمیلی به ما راهنمایی بدهید؟ این نشان می­دهد پیرو دارد، حداقل آن بچه ­هایی که در دفترش کار می­کنند مرید هستند و می­خواهند بر اساس افکار او زندگی کنند. گذشته از این­ لزوماً شما ممکن است یک فرد را منشأ یا شروع ­کننده ­ی یک جریان ندانید ولی او را مؤثر بدانید. کوئیلو پیرو جریان خاصی در کابالا [9]است. کابالیست است. حرف ­هایی که می­زند تلفیقی از کابالا با سایر مکاتب و فرهنگ‌هاست آن هم به جهت اینکه بتواند در فرهنگ ­های مختلف رسوخ کند، از سرخ ­پوستی و مسیحیت گرفته تا اسلام. از تائوئیسم[10] و هر مکتب عرفانی که دم دستش بوده، استفاده کرده است. گاهی اوقات از لائوتسو نقل ­قول می‌کند و بعضی از آموزه ­هایش هم بر آن منطبق است، ولی محتوای اصلی و درون­مایه‌ی اصلی افکارش را در کابالا می‌توان پیدا کرد.

گذار: مسئله ­ی محوری برای ما در جریان‌شناسی این است که آیا جریان‌شناسی منجر به فهم می‌شود یا نه. چون به ­هر­حال هر طبقه ­بندی را می‌شود اعمال کرد و می‌شود از طبقه ­بندی هم دفاع کرد، اما صحبت سر این است که آیا این طبقه ­بندی منجر به فهم می‌شود یا نه. مثلاً من که می­خواهم جریانات معنویت ­گرا را بشناسم و موضع انتقادی هم نسبت به آن­ها ندارم، می­خواهم بفهمم ماجرا چیست، می­خواهم بدانم آیا جریان‌شناسی می­تواند مسیر خوبی برای این باشد یا اینکه نه؛ جریان‌شناسی یک "کارویژه"­ی دیگری دارد. این به نظر می­رسد شرط دیگری دارد، اولش این است که جریان‌شناس، یعنی کسی که این روش را اعمال می‌کند، بتواند علایق و جهت­ گیری­ ها و پشتوانه‌ی فکری و پیش ­فرض ­های خودش را در پرانتز بگذارد و بتواند با حقیقتِ حرفی که روبرو شده، مواجه شود. این را شما در جریان‌شناسی ممکن و مطلوب می­دانید؟

 مظاهری سیف: هر نوع دسته ­بندی و طبقه ­بندی حتی اگر جریان‌شناسی هم نباشد مفید فهم است. حتی اگر اشتباه باشد، باز هم مفید فهم است. چون شما را متوجه یک زاویه ­ی تفاوت­ می‌کند. حالا غلط است و تام نیست. الآن در عرفان ­های کاذب دسته ­بندی ­هایی وجود دارد که من آن‌ها را خیلی ضعیف می­دانم ولی نمی­توانم بگویم دسته ­بندی غلط داریم. یعنی دسته ­بندی ­هایی را که قبول ندارید، بیایید دقیق‌شان کنید. محققی که دسته ­بندی‌ای را ارائه می‌دهد، حتماً نکاتی دیده است. آن نکات قابل توجه است. ممکن است شما در حد تمایز بین دو جریان این را ارزیابی نکنید ولی بالاخره نکته ­ای هست، قابل فهم و استفاده است.

نمی‌شود پیش‌فرض‌ها را در پرانتز بگذاریم و با یک پدیدار­شناسیِ خالص جلو برویم. اصلاً شما نمی­توانید بدون چهارچوب و پیش ­فرض طبقه ­بندی کنید. باید اول تعاریف و معیارهایی داشته باشید، بعد با آن معیارها، طبقه ­بندی کنید. می‌شود تا یک جایی جلو رفت و آن پیش‌فرض‌ها را هم اصلاح کرد ولی باز به انتخاب شما بستگی دارد و به باورها و ارزش ­های شما ربط پیدا می‌کند. اگر واقعاً کسی همه ­ی پیش‌فرض‌ها را داخل پرانتز بگذارد، در حوزه‌ی علوم انسانی، یک کلمه نمی­تواند تولید کند. با چه می­خواهید تولید کنید، با فکر، با مفهوم، با کلمه، با تعریف. بسیار خوب همین‌ها پیش‌فرض‌ها را شکل می‌دهد. خیلی مهم ­است که شما پارادایم خود را درست تعریف کرده­ باشید. حالا بیاییم سر درست بودن و حقانیت آن پارادایم­ ها صحبت کنیم. ریشه ­اش هم به مسائل متافیزیکی برمی‌گردد، یعنی شما با کفر و ایمان سر و کار پیدا می­کنید. مدام می­رود عقب! و به مبانی و پیش‌فرض‌ها و ارزش‌های محقق باز می‌گردد.

ممکن است با ده واسطه‌ی مفهومی و نظری ارزش‌ها و باورهایمان را به یک نظریه یا معیار برای جریان‌شناسی تبدیل کنیم. گاهی باورها با هم یکی است ولی وقتی در رابطه با جامعه تفسیر و تطبیقش می­کنیم، من به یک نحو و شما به نحوی دیگر جریان‌شناسی می‌کنید. این ویژگی انسان است. نمی‌شود تفاوت و تنوع در اندیشه را حذف کرد. نمی‌شود درست و غلط هم گفت. ولی باید نقد کرد. مادون وحی منزل و کلام معصومین که معیار نهایی و راهنمای اصلی است، همه‌ی اندیشه‌های بشری قابل تجدیدنظر است و روی شک بنا شده است. برای همین رویای خلوص و نداشتن پیش‌فرض رویایی دست نیافتنی است.

جریان‌شناسی‌های مختلف را باید دائم نقد کرد، بالا و پایین کرد تا بصیرت بیشتری نسبت به موضوع پیدا کنیم. این بصیرت را تا کجا می‌شود پیش‌ رفت؟ انتها ندارد. بالاخره شما هر قدر تأمل‌کنید، یک نفر بعد از شما می­تواند بیاید و تأمل و توجه بیشتری بکند و یک نکته یا زاویه ­ی جدیدی را کشف کند که شما ندیدید. انسان نامحدود است، پدیده ­های انسانی و جوامع انسانی نامحدوداند، اصلاً خود تحلیل­گر چون نامحدود است، می­تواند هر بار از یک منظر متفاوتی به موضوع نگاه کند.

گذار: نسبت این روش با جامعه‌شناسی و روان­شناسی معرفت که بیشتر در حوزه­ ی تفکر معنا شده چیست؟ به نظرم جا دارد در حوزه­ ی عرفان هم در مورد آن بحث کنیم. مثلاً فرض کنید همین پائولوکوئیلو را تحلیل می‌کنید و به روان­شناسی کوئیلو توجه می‌کنید. بعد می‌گویید مثلاً او معتاد بوده یا مشکل خانوادگی داشته و به این دلیل فلان موضوع در ادبیات عرفانی‌اش آمده یا اینکه جامعه ­شناسی ­اش می‌کنید و یک مرحله می ­آیید عقب­تر، می‌گویید کوئیلو اهل فلان کشور است و این کشور یا این جامعه این ویژگی را دارد یا این­ها بعد از جنگ جهانی بوده ­اند، پس این­طور حرف زده‌اند. این کار شباهت­هایی با جریان‌شناسی دارد چون جریان‌شناسی اغلب در آن حوزه­ ای که می­گویید به تبارشناسی نزدیک می‌شود، سعی می‌کند برگردد و زمینه ­ها را بشناسد. چقدر ممکن است معرفت، فکر و معنویت را به این زمینه ­های روانی و اجتماعی تأویل کنیم؟ اصلاً این مطلوب است؟

مظاهری سیف: این زمینه ­ها را نمی‌شود جدا کرد. همین ­ها برای فرد چهارچوب­های ذهنی را می­سازد. برای همین به نظرم اگر شما یک نظریه ­ای را بخوانید ولی نظریه­پردازش را نشناسید، نمی­توانید درست درک کنید که چه می­گوید. مثلاً در بررسی مکاتبِ مختلفِ حقوقی، اگر نروید و نبینید این مکاتب در چه بسترِ فرهنگی طرح شده‌اند، درست درک نمی‌کنید. مثلاً در یونان دموکراسی بوده، در مصر چیز دیگری بوده، در کشورهای آنگلوساکسون چیز دیگری است. این­ها تأثیر دارد. حتی اگر شما با رویکرد منتسکیو[11] بخواهید جلو بروید، جغرافیا اهمیت پیدا می‌کند. آب و هوا روی موازنه­ ی رفتاری بین مردم و قوانینی که می­خواهد این تعاملات را سامان داده و مدیریت کند، تأثیر دارد.

هر نوع دسته ­بندی و طبقه ­بندی حتی اگر جریان‌شناسی هم نباشد مفید فهم است. حتی اگر اشتباه باشد، باز هم مفید فهم است. چون شما را متوجه یک زاویه ­ی تفاوت­ می‌کند.

گذار: خب آن چیزی که دست ماست متن است ...

مظاهری سیف: نه!

گذار: ما که دقیق نمی‌دانیم دموکراسی آتن چه بوده، یا این­که سقراط دائم ­الخمر بوده یا اهل فساد بوده یا آب و هوای فلان جا چطور بوده، فقط متن دست ماست.

مظاهری سیف: چرا نیست؟ خیلی چیز­ها هست. ممکن است خیلی وقت‌ها شما اطلاعاتی نداشته ­باشید ولی خیلی­ وقت‌ها هم دارید. به ­هرحال اگر داشته باشید کمک می‌کند، چون مؤثر است. خیلی هم مؤثر است. حالا اگر ما اطلاعاتی نداشته باشیم، بخشی از عوامل شکل­گیری این جریان، این فکر، این ایده و این جمعیت را نداریم. به اندازه‌‌ای که داریم می­توانیم فکر کنیم و ایده بدهیم و تحلیل کنیم ولی به­ هر­حال همه‌ی این­ها مؤثر است.

اینکه بخواهیم بگوییم روان­شناسی یا جامعه­ شناسی معرفت مهم است یا نیست، صد در صد مهم است یعنی هر چقدر شما در مورد فرد یا جریان اجتماعی اطلاعات کسب کنید، به درک نظر آن‌ها کمک می‌کند. مثلا فرزند یک جامعه­ شناس آمریکایی، جذب  یکی از این فرقه­ ها می­شود، بعد بیرون می ­آید و خودکشی می‌کند، این فرد الآن آنتیکالت[12] شده و بر ضد این فرقه ­ها نظریه می­دهد. خب اگر شما این را ندانید اصلاً متوجه نمی­شوید این آدم از کجا پدید آمده است. چرا یک نفر یک مسئله­ ای برایش مهم می‌شود و روی آن تحقیق می‌کند و دیگری یک مسئله ­ی دیگر برایش اهمیت پیدا می‌کند و می­رود روی آن وقت می‌گذارد.

گذار: این­ها می­توانند تأثیرگذار باشند اما رابطه‌شان رابطه‌ی علی و معلولی نیست. نتیجه­ ی این­طور تحلیل­ها در فضای تفکر، مواجهه ­ی غیرمنطقی با نظریه‌هاست. یعنی ما وقتی یک تفکر فلسفی را می­بینیم به جای اینکه با آن فلسفی برخورد کرده و نقدش کنیم، به همین جمله بسنده می­کنیم که این فیلسوف از فلان جامعه و کشور است که این­طوری است و چون آب و هوایش این بوده، این نظر را داده است. این‌ یکی از انتقاداتی است که به جریان‌شناسی می‌شود. یعنی وقتی تحلیل یک نظریه یا یک جریان را به سمت این فضاها جهت می‌دهیم، چنین اشکالاتی هم به وجود می‌آید.

مظاهری سیف: اصلاً این بحث از همان اول که شما گفتید این‌ها رابطه ­ی علت و معلولی ندارند، خراب شد. بر چه اساس می­گویید؟ اگر این حرف شما درست باشد، بقیه ­اش هم درست است. اگر این حرف شما غلط باشد، آن‌ وقت اگر بدون ملاحظه ­ی این علل جغرافیایی، فرهنگی و اجتماعی بروید و یک اندیشه ­ای را بررسی کنید، اشتباه کردید و کارتان غیرعلمی شده است. لذا به این راحتی نمی­توانیم بگوییم رابطه‌ی علت و معلولی ندارند. این پیش­فرض شماست.

البته نباید منطق درونی یک اندیشه و ایده را نادیده گرفت. داستان سر و ته دارد. یک سلسله علل روانی، اجتماعی، خانوادگی، سیاسی، تجربه‌های شخصی، در ذهن یک فرد یا گروهی، مسائلی را مطرح می‌کنند، گزینه‌هایی را برای حل آن مسئله پیش می‌کشند و گزینه‌هایی را کنار می‌گذارند، شخص در این وضعیت می‌اندیشد و با آنچه از مسائل درونی و اجتماعی‌اش کسب کرده و با استعداد اندیشه ورزی و مهارت منطقی فکر کردن، می‌کوشد تا مسئله را حل کند. اندیشمندان و رهبران معمولاً نظرات خود را به انسجام می‌رسانند. هیچ اندیشمند یا جریان‌سازی از آسمان به زمین نمی‌آید که با آگاهی مطلق، ایده یا آرمانی را مطرح کند. چنین شخصی را نشان دهید، آنگاه می‌توانید از پیش‌فرض خود مبنی بر نفی رابطه‌ی علی و معلولی میان مسائل شخصی، اجتماعی و تاریخی یک نظریه‌پرداز و نظریه‌اش سخن بگویید، تازه این پیش‌فرض تنها برای آن شخصیت اسطوره‌ای شما قابل قبول است.

روان­شناسی یا جامعه­ شناسی معرفت صد در صد مهم است یعنی هر چقدر شما در مورد فرد یا جریان اجتماعی اطلاعات کسب کنید، به درک نظر آن‌ها کمک می‌کند

صد البته این موضوع آنگاه که خداوند تبارک و تعالی قلب انسان پاکی را در اختیار می‌گیرد و با زبان او سخن می‌گوید، متفاوت است. در اینجا شما با جریانی از علم و آگاهی و عشق نامحدود روبرو هستید و محدودیت‌های بشری روی آن سایه نمی‌اندازد، مگر در مقام تنزل برای درک پیام از سوی مخاطبان. که در اینجا نیز علم و قدرت خداوند از صحت کلام حفاظت می‌کند و تنزل منجر به اشتباه در انتقال پیام نمی‌شود.

از این رو جریان‌شناسی‌های معمولی نباید با رسالت پیامبران آمیخته شود. مگر اینکه کسی بیاید و اساس ارتباط با خدا، وحی و نبوت را زیر سوال ببرد و ادله‌ی آن را رد کند. که دیگر اینجا بحث جریان‌شناسی نیست و موضوعات کلامی مطرح می‌شود.

گذار: علت تامه که نیست؟

مظاهری سیف: مطمئناً تام نیست. ولی جزءالعله است و تأثیر خودش را دارد. برای همین شما می­بینید با تفاوت جغرافیا، تفاوت شیوه ­های تفکر به وجود می ­آید. اما در عین حال می‌بینید که در یک شرایط افرادی با افکار و اندیشه‌های متفاوت پیدا می‌شوند. اما در عین حال اشتراکاتی وجود دارد. چرا فلسفه­ ی آلمان این­طور پیچیده است و فلسفه­ی بریتانیایی ­ها این‌قدر ساده و تجربی است. نمی‌شود این‌قدر ساده از کنار آن گذشت. برای چه آن­ها این‌قدر پیچیده فکر می­کنند؟ مفهوم­ سازی می ­کنند، تجریدی و انتزاعی فکر می ­کنند، اما فلسفه‌های انگلیسی و امریکایی، نه؟

به نظر من عوامل جغرافیایی، خیلی مهم­ و تأثیرگذاراند. عوامل فرهنگی هم مهم­ اند، این­ها را نمی­توانیم خیلی سهل بگیریم و بگوییم تأثیر ندارد. شما در جریان‌شناسی به اشتراکات و تفاوت‌هایی در اندیشه‌ها و گرایش‌ها برمی‌خورید، همه‌ی این‌ها علت دارد. اشتراکات مربوط به عوامل بیرونی است و تفاوت‌ها برآمده از تجربه‌های شخصی و خلاقیت درونی افراد است.

مشهور است که می‌گویند کرمانی‌ها چنین خصوصیتی دارند، یا شمالی‌ها خصوصیت دیگری دارند. بی شک این خصوصیت‌ها به ما بینش می‌دهد و روی برداشت‌ها و تحلیل‌ها اثر می‌گذارد. بنابراین بعید نیست که افرادی با این تفاوت‌های بینشی و تحلیل، مدل‌های گوناگونی برای جریان‌شناسی پیشنهاد کنند. این مباحث به آنجا باز می‌گردد که ما جریان‌شناسی بدون پیش‌فرض نداریم و کسی نمی‌تواند یک جریان‌شناسی مطلق و غیر قابل تغییر ارائه دهد.

شما در علوم انسانی و جریان‌شناسی و علوم اجتماعی هیچ علت تامی پیدا نمی‌کنید. اگر دنبال علت تام هستید اینجا اصلاً جایش نیست. علت‌ها همین ­ها است. همین جزءالعله‌ها است. باید این­ها را بررسی کنید و کنار هم بگذارید، ببینید کدام یک بیشتر مؤثر بوده است.

مثلاً شاید ما یک فیلسوفی را بررسی کنیم که در آلمان به دنیا آمده و بزرگ شده و شاگرد هیدگر[13] بوده و کلاً انگلیسی فکر می‌کند. من وقتی این را ببینم، می­گویم بگردم ببینم این کجا شاگرد یک آدم انگلیسی بوده، یک استاد انگلیسی  داشته یا به آنجا سفر کرده یا پدرش آنجا بوده و مرید یک فیلسوف بوده و این فضا را منتقل کرده یا آثار یک فیلسوف را خوانده و مجذوبش شده. فکر می‌کنم حتماً باید این را پیدا کرد وگرنه ما درست نمی­توانیم بفهمیم چرا این­طور شده. من معتقدم جغرافیا تأثیر دارد. اینکه یک نفر خیلی حسی بخواهد حرف بزند و در آلمان هم باشد، برای من عجیب است. باید علتش را پیدا کنم، ببینم تحت تأثیر چه کسی است. مثلاً شما کانت[14] را ببینید! از بقیه­ی فیلسوف­ ها یک مقدار کمتر تجریدی فکر می‌کند، نسبت به هگل[15] و هیدگر و شوپنهاور[16]. خب این تحت تأثیر هیوم[17] بوده و اصلاً بحث را از حس شروع می‌کند و جلو می­آید. می­بینید تحت تأثیر او بوده و می­گوید او من را از خواب جزمی بیدار کرد.

صحبت سر این بود که بدون بررسی عوامل جامعه ­شناختی، روان­شناختی و حتی عوامل زیستی، جغرافیایی و رویدادهای تاریخی، نمی‌شود بررسی کرد. بعد از انقلاب شما ببینید چه جریانات فلسفی- فکری در کشور ما به­ وجود ­آمده است. شاید قبل از انقلاب هیچ وقت چنین ظرفیتی به وجود نمی­آمد که کسانی در فرهنگستان علوم اسلامی قم[18] بیایند بر اساس ولایت، نظام فلسفی درست کنند و به جای اصالت وجود اصالت ­الولایت بگویند. ببینید یک زمین ه­ای درست شد و نتیجه داد. حالا آن فرد متفکر بوده، خودش ظرفیت داشته، عشق به اهل ­البیت داشته، اصلاً سید بوده و آمده این اصالت ­الولایت را مطرح کرده است. این­ها حتماً تأثیر دارد و نمی‌شود گفت تأثیر ندارد. ولی عوامل بسیاری دور هم جمع می‌شوند و به فکر شکل می­دهند.

آنجا که اطلاعات در دسترس نیست و از عوامل اطلاع ندارید، مجبورید با همان احتمالات پیش بروید. حتی احتمالات گاهی اوقات متضادند.

ما می­گوییم علت پیدایش عرفان­های کاذب و یکی از شکل­های پیدایش این­ها، تلفیق بین ادیان است. می­بینید که مثلاً جریانی، مسیحیت و بودائیسم را با هم تلفیق کرده است. جریان دیگر اسلام و مسیحیت و بودائیسم را با هم تلفیق کرده. یکی دیگر آمده چیزهای دیگر را با هم تلفیق کرده است. اصلاً یکی از علت­های تکثر این­ها این است که می‌شود ترکیب­های مختلفی از ادیان اصیل ارایه داد. الآن این پدیده را که می­بینیم می­گوییم خاستگاه بسیاری از این­ها ایالات‌ متحده است. آمریکا یک کشور مهاجری است. اینجا محله­ی مسلمان­ها است، آنجا محله­ی چینی­هاست. خب بعید نیست که اینجا بعد از چند سال ببینید ترکیبی از اسلام و تائوئیسم و کنفوسیوس به یک مذهب جدید یا جریان معنویت گرای جدید تبدیل شده است. در یک مسجد می­روند و بر اساس کتاب تائوتچین مناجات می­کنند. این اصلاً غریب نیست. الآن هم این اتفاق می­افتد. جامعه­شناسی دینی در امریکا این منظر را به روی ما می‌گشاید.

به نظر من عوامل جغرافیایی، خیلی مهم­ و تأثیرگذاراند. عوامل فرهنگی هم مهم­ اند، این­ها را نمی­توانیم خیلی سهل بگیریم و بگوییم تأثیر ندارد. شما در جریان‌شناسی به اشتراکات و تفاوت‌هایی در اندیشه‌ها و گرایش‌ها برمی‌خورید، همه‌ی این‌ها علت دارد. اشتراکات مربوط به عوامل بیرونی است و تفاوت‌ها برآمده از تجربه‌های شخصی و خلاقیت درونی افراد است.

جا به ­جایی­ ها عامل بسیار مهمی است. افراد از یک کشور به کشور دیگر می‌روند و بعد از یکی دو نسل ادیان و فرهنگ‌ها با هم تلفیق می­شود. جامعه­ ی چند فرهنگی که در ایالات‌متحده و در استرالیا هست و در خیلی از این کشورها این قابلیت وجود دارد. پیدایش خیلی از این جنبش­های نوپدید هندی، بعد از این بود که کمپانی هند شرقی[19] از انگلستان آمد و در هند فعال شد. اتفاقاً در همان منطقه هم جنبش­های نوظهور دینی و عرفان به تدریج به ­وجود ­آمد. هندی‌ها انگلیسی­ ها را می­دیدند که رشد کرده­ اند و پیشرفته ­اند، بعد شروع می­کردند به گفتن چیزی که با ارزش‌ها و فرهنگ انگلیسی منطبق بشود.

گذار: آیا می‌شود گفت چون مهاجرت در تفکر این آقا تأثیر گذاشته، این بد است؟ تلفیق ادیان خوب است یا بد است؟ اگر با این­ بررسی بگوییم علت این­ها مهاجرت بوده، می‌شود نتیجه گرفت خوب است یا بد است؟

مظاهری سیف: جریان‌شناسی برای خوب و بد نیست. چه کسی گفته برای خوب و بد است؟ اصلاً شما اگر بخواهید برای خوب و بد جریان‌شناسی کنید که روشتان علمی نیست. هدفتان علمی نیست. شما می­روید توصیف می‌کنید. شما می­روید می­گویید این جریان این‌طور است.

گذار: توصیف با فرض اینکه بد است. حداقل در فضای عرفان کاذب ما فرضمان این است که بد است. ما یک حقیقتی داریم و یک عرفانی داریم که صحیح است.

مظاهری سیف: ما در عرفان‌های کاذب جریان‌شناسی نمی­کنیم که بگوییم بد است.

گذار: ولی فرضمان این هست.

مظاهری سیف: نه! چه فرضی؟

گذار: یعنی ما می­رویم که بگوییم شاید عرفان سرخ­ پوستی حق باشد؟ حداقل در جریان‌شناسی عرفان‌های کاذب قصدمان حقیقت­ جویی نیست یقیناً!

مظاهری سیف: هدف کشف حقیقت است! گزاره‌ی اخلاقی تولید نمی‌کنیم و از محمول‌های اخلاقی مثل خوب و بد استفاده نمی‌کنیم. بلکه گزاره‌های علمی تولید می‌کنیم و می‌گوییم مطابق واقع هست یا نیست. اگر نیست می‌شود کاذب، اگر هم مطابق بود، می‌گوییم این معنویت حقیقی است. یا می‌گوییم کارآمد است یا نیست، اگر نبود، نتیجه می‌گیریم که غیر مفید است. اینجا خوب و بد نداریم. ببینید ما بر اساس مجموعه‌ای از مفاهیم، مبانی و پیش‌فرض‌هایی که به ما چهارچوب نظری لازم را بدهد، جریان‌شناسی می­کنیم. بعد می­گوییم که بر اساس مبانی و پیش­فرض ­هایی که داریم و قابل بررسی و اثبات است، جریان الف کاذب است. (مثلاً ما قائل به واقع­ گرایی معنوی هستیم. یعنی معتقدیم واقعیات معنوی در عالَم وجود دارد و از طریق وحی قابل کشف است. خدا، روح، برزخ، قیامت، فرشتگان و... هستند.) آموزه‌های یک جریان معنوی یا عرفانی را بررسی می­کنیم تا ببینیم آیا بر این واقعیات منطبق است یا منطبق نیست. اینجا اصلاً بحث خوب و بد نداریم. بعد اگر هم منطبق بر این واقعیات بود، معنویت صادق می‌شود. عرفان صادق منطبق بر واقعیاتِ معنویِ عالَم. ما این­ها را تعریف می­کنیم و قدم ­به­ قدم جلو می­رویم. نتیجه ­اش این می‌شود که این معنویت صادق است و آن جریان کاذب. این‌ چنین آسیب­ هایی دارد و آن چنان آسیب­ هایی ندارد. ما توصیف می­کنیم. مخاطب نتیجه می­گیرد آنکه آسیب دارد بد است. ما هم موافق هستیم که بد است. برای زندگی ما مضر است. به روان ما و به رشد معنوی ما آسیب می­زند.

گذار: وقتی جریان‌شناسی می­کنیم، شخص جریان‌شناس هم ذیل یک جریانی است. قاعدتاً آن جریانی که خودش ذیلش هست هیچ­وقت آسیب ندارد. به همین دلیل نفس جریان‌شناسی کردن خودش به نحوی حالت خوب و بد را می­سازد.

بله. اما نگویید خوب و بد. نسبت به جریانی که خود جریان‌شناس در آن هست، شما نمی­توانید به گزارش ­او اعتماد کنید. من الآن طرفدار واقعیت ­گرایی معنوی هستم و اندیشه های معنوی خودم را مبتنی بر واقعیات، معنوی و صادق می دانم. در مواجهه با کسی مثل من یک جریان‌شناس اول باید تکلیف خودش را با واقع‌گرایی مشخص کند. اگر این مبنا را پذیرفت، حالا می‌تواند به نحو مستقل اندیشه‌های معنوی من را بررسی کند و ارزیابی نماید که آیا این اندیشه‌ها با واقعیات معنوی سازگار و صادق است یا نه.

یک محقق نمی‌تواند به ادعای صادق بودن گزاره‌هایی که مظاهری سیف ارائه داده، اکتفا کند. اولاً باید برود ادلّه ­ی نا‌واقع‌گرایان، توضیحات، توجیهات و نتایج آن­ها را بررسی کند. هم به نحو عینی می‌شود بررسی کرد، هم به نحو پراگماتیستی می‌شود دید نتیجه­ی عملی قضیه چیست. یک عده ­ای اصلاً می­گویند واقعیات معنوی وجود ندارند. این­ها فرافکنی ذهن ماست. این­ها توهمات ضروری ­اند. انسان نمی­تواند بدون این توهمات زندگی کند. چنان­چه شعر یک واقعیت نیست ولی آدمی به شعر نیاز دارد و از آن لذت می­برد. واقعیت هم ندارد. همه ­اش تخیل است. ولی به شعر و هنر  نیاز دارد. ناواقع گرایان معتقد‌اند که معنویت هم مثل هنر است.

سپس محققی که معیار و مبنایش را مشخص کرد، در مقام تطبیق باید برود و به لحاظ محتوایی کسانی را که با او رویکرد مشترکی دارند، بررسی کند و ببیند که در تطبیق معیارها و مبانی بر موارد هم با آن‌ها می‌تواند موافقت کند، یا نه.

گذار: ضرورت جریان‌شناسی از کجا می ­آید؟ دو طریق کلی برای مواجهه با هر فکر، فرقه و جریان وجود دارد. یک راه این است که آن‌ها را مطالعه کنیم. مثلاً به­ جای اینکه به کتاب جریان‌شناسی این معنویت­ ها رجوع کنیم، با خود عرفان‌ها مواجه شویم یا مثلاً با فکر فلان فیلسوف مواجه شویم. در این صورت دیگر لازم نیست کسی از قبل برای شما یک طبقه ­بندی ارائه دهد. ظاهراً برای کسانی که جریان‌شناسی می­کنند و کسانی که این روش­ را مطلوب می‌دانند، یک ضرورتی وجود دارد؛ و آن ضرورت عبارت است از اینکه حتی برای یک پژوهشگر حرفه ­ای هم که در یک حوزه ­ای کار می‌کند، باز هم وجود کتاب­ های طبقه­ بندی و جریان‌شناسی به این شکل لازم است.

مظاهری سیف: اندیشه ­ی بشری قلمرو دارد، گسترده است و تنوع دارد. ­هسته ­ی اصلی­ جریان، اندیشه ­ای است که عده ­ای پیرو آن می­شوند و دنبالش راه می­افتند و آن را می­پذیرند. مخالف هم می­تواند داشته باشد. همین رویدادها و روندها، جغرافیای اندیشه را می­سازند. اندیشه جغرافیا و قلمرو دارد. قلمروها و افکار، متنوع هستند و همین جریان‌شناسی را ضروری می‌سازد. شما نمی­توانید جریان‌شناسی نکنید. حتی ورود ما به یک قلمرو فکری، فرهنگی و علمی، نیاز به جریان‌شناسی دارد. باید بگوییم که در بسیاری از حوزه ­ها، در حوزه ­های علمی، نظری و فلسفی، هرکس سهمی از حق دارد. بالاخره یکی بیشتر به حقیقت نزدیک است و یکی کمتر. کسی از یک منظر به موضوع نگاه می‌کند و دیگری از منظر دیگر. این­ها را می‌شود شناسایی کرد. یعنی تفاوت برخورداری از حق وجود دارد و ما می­توانیم بررسی کنیم. در همین مطالعه ­ی عرفان ­های کاذب، ما به ضعف معنویت مسلمین پی بردیم. دریافتیم که ما چه خلل و ضعف­هایی داشتیم که آن­ها نداشتند. در روش ترویج و در ارتباط با مخاطب مشکل داشتیم. می­توانیم از آن­ها استفاده کنیم. نتیجه ­ی جریان‌شناسی حتی برای جریانی که در حقانیت از سهم بیشتری برخوردار است این است که در خلوص خودش از بهره ­هایی که سایرین دارند استفاده کند. البته این‌ها همه مربوط به شرایطی است که به معصوم دسترسی نداریم. اگر پیامبری بین ما بود و حق را مستقیم از حق تعالی دریافت می‌کرد و به ما عرضه می‌نمود، آنگاه به تکمیل آن در اندیشه‌ی بشری نیاز نداشتیم، باید اندیشه‌ی بشری را در جهت حفظ و گسترش آن به کار می‌گرفتیم.

جریان‌شناسی برای خوب و بد نیست. چه کسی گفته برای خوب و بد است؟ اصلاً شما اگر بخواهید برای خوب و بد جریان‌شناسی کنید که روشتان علمی نیست. هدفتان علمی نیست

در حال حاضر هم بیشتر آنچه که از جریان‌شناسی معنویت‌های نوظهور و کاذب برای ما قابل استفاده است، به روش‌های آن‌ها مربوط می‌شود. نتیجه اینکه جریان‌شناسی حتی برای ناب‌ترین جریان‌های فکری و معنوی، ضروری و آموزنده است.

آدرس اینترنتی